آهنگهای پاپ

پنجشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٥
زبان جهانی

کیمیاگر - پائولو کوئیلو ص90

قصه یک چوپان اسپانیایی که رویای گنجی را می بیند و گوسفندانش را رها می کند و به جستجوی رویاییش به مصر و صحرای سوزان می آید و در طی این مراحل سفر آبدیده و خالص می شود و زبان نشانه ها و زبان جهان را می آموزد. برای رسیدن به محل گنج در اهرام ثلاثه با کاروانی راهی صحرا می شود و در این کاروان با مرد کیمیاگری آشنا می شود که به دنبال استاد کیمیاگری در دل صحرا آمده است. بین قبایل صحرا نشین جنگ در می گیرد و کاروان مجبور می شود که در واحه ای بزرگ توقف کنند...

******************************************

آنوقت یک دختر جوان که لباس سیاه نپوشیده بود از راه رسید. یک کوزه روی دوش داشت و شالی روی سرش انداخته بود ولی چهره اش دیده می شد. مرد جوان به سوی او رفت تا درباره کیمیاگر سوال کند.

گویی زمان متوقف شد و روح جهان با همه قدرت در برابر پسر جوان نمایان شد.

هنگامی که چشمان سیاه و لبان زیبای او را دید که بین لبخند و سکوت مردد بودند، اساسی ترین و استادانه ترین بخش زبانی را که دنیا به آن سخن می گفت، درک کرد، زبانی که همه موجودات زمینی، با قلبشان آن را می شنوند و نام آن عشق بود: چیزی قدیمی تر از انسان و صحرا که قدرت خود را نشان می داد، وقتی که دو نگاه با هم تلاقی می کردند، همانطور که آن دو نگاه در کنار یک چاه به هم برخوردند. سرانجام لبها به لبخند گشوده شدند و این یک نشانه بود، نشانه ای که مرد جوان بی آنکه بداند، همه عمر در انتظار آن بود. نشانه ای که در کتابها، نزد گوسفندان، در بلورها و در سکوت صحرا به دنبال آن می گشت.

این زبان خالص جهان بود بدون هیچ توضیحی، زیراکه جهان برای ادامه راهش در این فضای بیکران نیاز به توضیح ندارد، آنچه می فهمید این بود که در برابر زن زندگی خویش قرار دارد و بدون لزوم سخنی آن دختر هم این را می دانست. بیش از هر چیزی در جهان از این موضوع اطمینان داشت حتی اگر والدینش و والدین آنها همیشه گفته بودند که برای ازدواج باید اول پول کافی داشت، بعد به خواستگاری رفت، نامزد شد و با هم معاشرت کرد. کسی این حرف را می توانست بزند که هیچ اطلاعی از زبان جهانی نداشته باشد. چون کسی که در آن زبان غوطه ور است می داند که در دنیا همواره کسی هست که انتظار دیگری را می کشد، چه در وسط صحرا و چه در قلب یک شهر بزرگ. و وقتی این دو نفر با هم روبرو می شوند و نگاهشان به هم می خورد، همه گذشته ها و آینده ها اهمیت خود را از دست می دهد و تنها آن لحظه وجود دارد و این یقین باور نکردنی که همه چیز زیر این آسمان کبود توسط دستی واحد رقم خورده است. دستی که عشق می آفریند، و روحی آشنا برای هر کسی که کار می کند، استراحت می کند، یا زیر نور خورشید، در جستجوی گنج به سویی میرود وجود دارد. اگر جز این بود رویاهای انسانها هیچ معنا و مفهومی نداشت. به خود گفت : مکتوب...

 

دختر کوزه اش را پر کرد و رفت. مرد جوان مدت مدید در کنار چاه نشست و به خاطر آورد که روزی باد شرق عطر این زن را به سوی او آورده بود، گویی او را دوست می داشت پیش از آنکه بداند وجود دارد. عشقی که به او احساس می کرد او را وا می داشت تا همه اسرار جهان را کشف کند.

*************************************

نکته : من از اسمهای عربی به جز چند مورد خاص خوشم نمی یاد گر چه اسم خودم هم عربی است اما با خواندن این کتاب و این صفحه ها به طور ناخودآگاه از نام فاطمه که نام این دختر صحرا نشین بود خوشم اومد. چون با تمامی آن چیزهایی که قبلا در این باره شنیده بودم متفاوت بود و البته او عاشق نیز بود، یه عشق واقعی و ناب.

 

همواره پایدار همچون خورشید باشید.

تبلیغات رایگان برای حرفه شما