آهنگهای پاپ

سه‌شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٤
 

سلام ....من بهنازم ...همين حوالی ها می نوشتم ! نمی دانم شايد دست قوی و مهربان پير روزگار ...وب نوشتهای من و علی را همسايه کرد...همسايه...

همسايه هايی که هر روز و هر وقت که پنجره می گشوديم برای  با لبخندی و سلامی عطر شمعدانی های لب ايوانگاهی دلمان را ٬دستی برای نوازش چشمان ديگری می ساختيم ...ما فقط همسايه هايی بوديم گاه می امديم درب خانه همسايه مهمانی نبود برايش کامنت می گذاشتيم امديم نبودی...اين سبد محبت را تازه برايت از باغ دلم چيده ام تازه تازه است تحفه ای است ناقابل

همسايه هم در کامنت دانی ما در عوض می نوشت قربان قدمت و سبد را پر از عطر دوستی باز می فرستاد...ما همسايه بوديم ...همسايه

چيز بيشتری از اين همسايه نمی دانم ٬نمی دانستم ٬ تا اينکه اينجا نوشت بايد برود تا زمانی و برايم نوشت همسايه  کلبه ام را به تو می سپارم  ٬ گاهی وقتی که گذارت افتاد چراغ خانه من را هم روشن کن پنجره ها را بگشا تا  دست مهربان نسيم جريان يابد ٬ مراقب احوال ماهی قرمز های تنگ و گلدان های شمعدانی باش ٬ مراقب گل های قالی ٬ تا دست آفتاب و زمان به شوخی رنگ از رخسارش نربايد! اين هم کليد خانه ام جان تو و جان مرغ عشق هايم که در حياط خلوت عشق را هر لحظه فرياد می کشند...بيا اين هم کليد خانه ام ...

من بهنازم کمی آنطرف تر خانه دارم و گاهی اينجا خواهم نوشت

تبلیغات رایگان برای حرفه شما